Sign Up | ثبت نام add to favorite contact | تماس با ما

about us | در باره ما

Home | صفحه اول

ثبت نام فراموش نکن

تماس با ما

در باره ما صفحه اول
آیا ترور سنندج کار مخالفین است؟
بله
خیر
کار رژیم


Total votes: 1 View results

خبرت دات کام سایت خبری به زبان فارسی برای فارسی زبانان با اخبار روز از ایران و تمام جهان.  در سایت خبرت دات کام شما میتوانید آخرین اخبار روز در مورد سیاست، ورزش، حوادث، علمی‌ و هنری را از تمامی‌ خبر گزاریهای معتبر ایرانی‌ از داخل و خارج ایران را مطالعه کنید.


رای دهید

پدر پیر میر حسین مدام می‌پرسد که پسرش کجاست

بعضی‌ روزها خسته‌ام از دیدن تکرار تاریخ آن هم در کوتاه مدت. همیشه فکر می‌کردم که تاریخ یعنی زمان دراز ولی‌ امروز با دیدن تکرارش به این نکته پی‌ می‌برم که زمان زیادی از قرار از عمر من رفته که تکرار تاریخ را شاهدم. غرض بازی با کلمات، سروش و مسعود بهنود شدن نیست بلکه تیتریست که امروز در سایت کلمه به آن برخوردم، تیتری که میگفت پدر پیر میر حسین مدام می‌پرسد که پسرش کجاست. با خواندن این تیتر به یاد خرداد ۶1 افتادم و آن بلوا. روزی در خانه نشسته بودم که تلفن زنگ خورد. گوشی را که برداشتم در آانطرف خط صدای نگران مادر دوستم وحید را شنیدم که دقیقا سوال پدر میر حسین در ۳۰ سال بعد را داشت البته ایشان آن روز به دنبال میر حسین نمیگشت بلکه به دنبال یکدانه پسرش وحید بود که غیبش زده بود.
این بانوی گرانقدر تازه شوهرش را از دست داده بود و هیچ کس را بجز این یک پسر نداشت و اکنون با گمشدنش می‌توان حال این مادر پریشان حال و سرگردان را در آن لحظه حدس زد. باری از ایشان پرسیدم که دفعه آخر از وحید چه خبر داشتند، و جواب بود هیچ. به دوست دیگرمان زنگ زدم و با وی راهی‌ خیابان شدیم تا شاید آثری از وی بیابیم. آن روز در خیابان درگیری بود و دوستان میر حسین مشغول جمع‌آوری افرادی بودند که مانند میر حسین فکر نمی‌کردند. اینان پس از ضرب و شتم مخالفان ایشان را به زندانها، پادگنها و حتی اماکنی مانند مهمانسراها و کاخ جوانان می‌بردند.
آنشب می‌دانم که خیلی‌ها ناراحت بودند جز پدر میر حسین چون میدانست که پسر عزیزش در کاخ نخست وزیری و بین پاسدار‌هایش از همیشه امن تر مشغول بگیر و ببند جوانان ایرانی‌ و فرستادن ایشان به شکنجه گاهها می‌باشد. باری در میان خیابانهای مملو از چاقو کشان میر حسینی و پاسداران رژیم پرسان پرسان به دنبال وحید میگشتیم. به خیابان فرح که رسیدیم به همراهم گفتم تا بگذار از سرژ مهماندار قنادی آناهیتا هم سراغ وحید را بگیریم چون او هم وحید را میشناخت و هم خود همیشه منبع خبر موثق بود. از پله‌های تریا که رفتی‌ بالا دیدیم سرژ پریشان نشسته و با لیوانی آب دارد بازی می‌کند. از وی پرسیدم که آیا از دوست ما خبر دارد یا نه و وی گفت که وحید را جلوی قنادی گرفتند. از قرار قضیهٔ این بوده که ۵، ۶ نفر از دلاوران میر حسینی دختری ۱۳،۱۴ ساله را دوره کرده و داشتند کتک می‌زدند و این دوست ما هم به امید نجات این دختر خود را به مهلکه انداخته و آخر دست دختر را فرار داده ولی‌ خودش را گرفته‌اند.
قضیه بغرنج تر شد یعنی‌ فهمیدیم که دیگر شوخی‌ در کار نیست و اگر زود نجنبیم دیگر دوستی‌ به نام وحید نخواهیم داشت. ساعت حدود ده شب بود یعنی مطمئناً پدر میر حسین شامش را خورده بود و پس یک مکالمه تلفنی با پسر اسلامی و امامیش یا داشت آماده خواب میشد و یا گوش کردن به اخبار رادیو لندن و یا چیز دیگر از این قبیل. به هر جا که عقلمان میرسید سر میزدیم، پادگان حشمتیه، پادگان عشرت آبا، کاخ جوانان و حتی استادیوم امجدیه ولی‌ در هر کجا انصار میر حسینی جواب که نمی‌دادند هیچ که خودمان را هم می‌خواستند بازداشت کنند و تنها خلاصی ما برگه مرخصی من بود که نشان میداد در جبهه خدمت میکنم و در مرخصی هستم.
نزدیکی صبح همان موقع که پدر میر حسین داشت برای نماز صبح وضو می‌گرفت پس از پرس و جوی از تمامی کلانتریها دست آخر در کلانتری سنایی یک افسر وطن دوست به ما گفت که وحید را به آنجا برده بودند ولی‌ به دلیل وخامت حالش به بیمارستان منتقل کردند و تلویحاً به ما گفت که اگر می‌خواهید که دوباره دوستتان را ببینید باید هر چه زودتر به بیمارستان رفته و او و از آنجا خارج کننید. پس از اینکه نماز صبح پدر میر حسین و دعا به جان پیر اسلام پناهش تمام شد ما به بیمارستان رسیدیم. پدر میر حسین میدانست که پسر نخست وزیرش اعتراض به حق مردم را در خیابان به لطف دستور خمینی طلایی‌ خفه کرده و تعداد بسیار زیادی از جوانان مملکت را یا در دم کشته و یا به زندان انداخته و دیگر هیچ جای نگرانی برای بیضهٔ اسلام و دردانه آاش نیست.
به اتاق وحید رسیدیم. روی تخت خوابیده بود و چه آرام. صورتش را به زور میشناختی. شاید که دو برابر شده بود و تماماً سیاه درست مثل دل‌ کسانی‌ که باعثش بودند. جلو رفتم روی یکی‌ از چشمانش را کیپ بسته بودند. به آرامی دستش را گرفتم و صدایش کردم و او آرامتر چشمش را گشود و نگاهم کرد و بعد هم قطره اشکی که به روی گونه‌اش غلطید. با همان صدای زیر گفت یک چشمم را دراوردند و بعد سکوت بود و سکوت. به هر ترتیبی بود از بیمارستان خارجش کردیم و بسوی رهایی. می‌دانم که امروز پدر پیر میر حسین پسرش را میخواهد و میبینم که تاریخ چگونه تکرار میشود. می‌دانم که میر حسین در خطر نیست و در گوشه یی امن مشغول گذاران وقت و معاشرت با بانو زهره کاظمی هستند. می‌دانم که اینهم کلکی دیگر برای کنترل و خواباندن اعتراضات به حق مردم ایران است ولی‌ حتی اگر هم خبر درست باشد، فقط بیاد این عبارت قدیمی‌ میافتم که میگفت‌ای کشته که را کشتی‌ تا کشته شوی باز... ...

دنباله...

Share |

نام ناشر: babak - Friday, 4 March, 2011

Comments

Login یا ثبت نام نظر دهید
پدر-پیر-میر-حسین-مدام-می‌پرسد-که-پسرش-کجاست